برنامه انجمن در نیمه دوم سال 84

 

برنامه جلسات هفتگی انجمن اشراق

 

 

عنوان

روز

با حضور

1

داستان ترکی

شنبه

آقای بيانی

2

داستان فارسی

یک‌شنبه

آقای خامه‌پرست

3

شاهنامه خوانی

آقای جعفری

4

کارگاه شعر فارسی

دوشنبه

آقای خامه‌پرست

5

بيدل خوانی

سه‌شنبه

آقای وحيدی

6

شعر ترکی

چهارشنبه

آقای کريمی

7

شعرخوانی فارسی

پنج‌شنبه

گروهی

زمان: همه روزه از ساعت 16الی18 می‌باشد.

مکان: فرهنگسرای امام زنجان

 

برنامه «شب‌ شعر»ها و «عصر قصه» اشراق

 

سه شنبه

2۴آبان8۴

عصر قصه

سالن سهروردی

۴ تا 7 عصر

چهارشنبه

9آذر8۴

شب شعر ترکی

فرهنگسرای امام

۴.30تا7عصر

دوشنبه

21آذر8۴

شب شعر فارسی

فرهنگسرای امام

۴.30تا7عصر

پنج‌شنبه

15دی8۴

شب ‌شعر فارسی

فرهنگسرای امام

۴.30تا7عصر

 

پنج شعر

از حامد صمدی

 

دیر رسیده بود

و نمی‌دانست فرض مسئله عوض شده است

«من» خیال می‌کرد قرار است

توی یکی از صفحات همین دفترچه

خواب دخترکی را ببیند

که چند سال پیش کنار نقاشی کوچکی از سیمرغ

برای او تمام شده بود

 

«من» بیچاره قطعاً چشم‌های شما را

(شما چه چشم‌های درشتی دارید؟!)

و دفترچه را که ورق می‌خورد تا صبح

هزار بار نمی‌شناخت

 

مثل دیشب که

(نمی‌دانم دفترچه ورق خورده بود یا نه!؟)

یادش افتاد

چشم‌های شما فرض مسئله را عوض کرده‌اند.

خم شد!

و خوابش را توی سفیدی کاغذ

            قی کرد!

 

 

ادامه نوشته

شروع

دو شعر از علی‌رضا بازرگان

1

شب که چه عرض کنم

از همان اول غروب

 

چیزی شبیه‌ی خیال تو

دور سرم می‌چرخد

سرم می‌چرخد

می‌چرخد

سرم می‌چرخد

دور سرم می‌چرخد

چیزی شبیه‌ی خیال تو

 

از غروب که چه عرض کنم

از صبح

 

2

یک اتفاق اگر دوبار بیافتد

سیلی شود

آن وقت می‌فهمند اتفاق نیست

این که چشم‌های شما هر روز

می‌افتند

به جان شاعری که بادام را دوست دارد و هر روز

اتفاقا شعرهای بسیاری

از چشمش می‌افتد

نه

اتفاق نیست این که چشم‌های شما ... هرگز

 

 

از هادی وحیدی

 

مردی که بر چکاد قلل ایستاده است

از نسل آفتابی عطار زاده است

 

از کوچه‌باغ‌های نشابور رو به ماه

هفتاد پنجره به تماشا گشوده است

 

آینه‌ای برای صداها هنوز هم

خورشید‌پاره‌ای به فراسوی جاده است

 

مست است از هزاره‌ی دوم هزاره‌ها

در او هزار خوشه‌ی انگور باده است

 

در سوگ شاعری که زمستان سروده بود

چون لاله داغ بر دل خونین نهاده است

 

اشراق در عمیق نگاهش نشسته سرخ

دستی به شب برای ارادت نداده است

 

سیمرغ نیست هم‌سفر این بزرگ مرد

مردی که بر چکاد قلل ایستاده است

 

 

از محمدعلی خامه‌پرست

 

ثُمﱞ

ثُمﱞ

ثُمﱞ

اِشتَری مِنَ العُمﱞ

تيری که در آستين ِ کمان بودی

وارهيد و

رفت و

وارهاند

کُشتُن

کُشتُن

کُشتُن

شروع

درود!

...   ...

در برابرم

برابری است

سنگ برابر

برابری از سنگ

دانه ای که آسیابم از خون می چرخد