نزدیک­ترین آب­ها
دست­مان را نمی­گیرند
بیا در خون هم چکه­بازی کنیم
چشم­هایت اگر زرد شدند
دیگر گریه نمی­کنم تا خون تو بند بیاید
اگر سفید ماندند
پولک­هایم را
در صدف­های ته اقیانوس رها می­کنم
و از درز قصه
می­زنم به هزار و یکشب جادو دو دو دو دو
که از موهای مادربزرگ ریختند
شبانه آدم­قراضه­ها دود می­شوند
در خمره­های علی­بابا تخم جن جا می­کنند با کلاه­های هسته­دار
و رقص کش می­آید
روی خنجری که نمی­دانی کی؟
سندباد بحری هنوز از پری­های دریایی نامشان را می­پرسد
و مرواریدهای کف اقیانوس را باور می­کند
نزدیک صبح
موش­های ولوله در توهم برق سکه
پابرهنه از راه فاضلاب
می­دوند دنبال خیابان
         
با فال و آدامس و اسفند

بیا با خون هم چکه­بازی کنیم
اگر چشم­های من زرد شدند.