یک شعر از زهرا گنجی
نزدیکترین آبها
دستمان را نمیگیرند
بیا در خون هم چکهبازی کنیم
چشمهایت اگر زرد شدند
دیگر گریه نمیکنم تا خون تو بند بیاید
اگر سفید ماندند
پولکهایم را
در صدفهای ته اقیانوس رها میکنم
و از درز قصه
میزنم به هزار و یکشب جادو دو دو دو دو
که از موهای مادربزرگ ریختند
شبانه آدمقراضهها دود میشوند
در خمرههای علیبابا تخم جن جا میکنند با کلاههای هستهدار
و رقص کش میآید
روی خنجری که نمیدانی کی؟
سندباد بحری هنوز از پریهای دریایی نامشان را میپرسد
و مرواریدهای کف اقیانوس را باور میکند
نزدیک صبح
موشهای ولوله در توهم برق سکه
پابرهنه از راه فاضلاب
میدوند دنبال خیابان
با فال و آدامس و اسفند
بیا با خون هم چکهبازی کنیم
اگر چشمهای من زرد شدند.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 12:6 توسط مهدی جلیلخانی
|