خدای مهتابی

و دست خسته‌ام امشب پناه می‌خواهد

حضور بکر تو را روبراه می‌خواهد

غرور حنجره‌ام بی‌تو ذره ذره شکست

و عقده‌های فروخورده چاه می‌خواهد

کجایی ای بت شیرین آفتابی من

که شانه‌های دلم تکیه‌گاه می‌خواهد

تو حس بودن و ماندن، تو بغض لبخندی

که طفل دیده‌ی من گاه‌گاه می‌خواهد

برای من تو بمان ای خدای مهتابی

برای شب‌زده مستی که ماه می‌خواهد

و باز مصرع آخر و باز هم تکرار

که دست خسته‌ام امشب پناه می‌خواهد.

 

فرصت ندارم

فرصت ندارم برایت از عشق و شادی بخوانم

فرصت ندارم بگویم از دردهای نهانم

فرصت ندارم غزل را پای دل تو ریزم

حتی زمانی نمانده تا از تو چیزی بدانم

تاریخ‌های تولد سهم من از عمر من شد

گو کودکی‌های من کو؟ قربانی این زمانم

دیگر زمان با دل من لج کرده و می‌رود زود

من هم در این گردش تند خود را پی‌اش می‌کشانم

باید بمانم برایت از روشنی پل بسازم

فرصت ندارم ولی من با یاد تو می‌توانم

فرصت ندارم در این درد شعری برایت بگویم

مشق سیاه غزل را در دفترت می‌نشانم

تا آخرین لحظه‌ی عمر با مرگ باید بجنگم

فرصت ندارم بمیرم، فرصت ندارم بمانم.